تبليغاتX
حس لطیف تنهایی...!























حس لطیف تنهایی...!

شاید شکست نقطه ای باشد برای شروع پرواز!!!!

برای همیشه خداحافظ

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:52 توسط دومان| |

چیزی ندارم بگم جز اینکه

خدایا شکر.همین!

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:51 توسط دومان| |

خدایا

دست های خالی من از شرم به سمتت دراز نمیشه.نه اینکه غرور داشته باشم و بترسم که خالی برگردن.حتی نمیتونم نگات کنم.گاهی فکر میکنم آدمی مثل من حتی نباید باهات حرف بزنه...

نمیدونم.............

 دوستم میگه: زندگی فهم همین نفهمیدن هاست.

                             شاید اون راست میگه...اما خدایا من تو رو دارم.امیدم به توست.

نمیخوام یه روز پشیمون شم از اینکه چرا ازت نخواستم.یکی از دوستانم بهم میگه تو خیلی در برابر خدا متکبری.بهم میگه بشکن اون غرور لعنتی ات رو....خدایا من مغرورم؟؟؟؟؟؟

منی که ساخته دست خودتم.من رو سیاه باید به چی خودم بنازم و جلوت واستم؟؟؟؟؟؟

لج و لجبازی جوونی منو نذار به حساب غرورم.عجول و کم صبری منو نذار به حساب گستاخی ام.

احساس درماندگی میکنم که لجبازی میکنم.باور کن همینه و جز این چیز دیگه ای نیست.

دستمو بگیر خدایا..........خواهش میکنم...........امیدمو نا امید نکن............منتظر نگاه توام.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:40 توسط دومان| |

خدایا

نذار بین من و تو فاصله بیفته!!

 باور کن من بنده مغروری نیستم! خدایا توانمو زیاد کن تا در دردهام تورو مقصر ندونم!

مگه تو خدای بخشنده ای نیستی؟ پس چرا منو نمی بخشی اونقد بخشیدن منو به تاخیر می اندازی تا باز گناه کنم.تو همینو میخوای؟آره؟

چند بار توبه کنم و تو نبینی؟چند بار سکوت کنم.بگم درست میشه...

الان کارم به جایی رسیده که نمیدونم دیگه چی میخوام....هیچی آرومم نمیکنه....دوست داری منو اینجوری ببینی؟...هیچ جا احساس آرامش نمی کنم...هر کاری میکنم تا آروم شم نمیشه که نمیشه!!

خدایا اصلا من بد...حقم اینه اینجوری جوونیم هدر بره؟آره؟

بعضی وقتا فکر میکنم داری تنبیه ام میکنی..اما تنبیه کدوم اشتباه؟؟من یادم نمیاد..بهم بگو مشکلم چیه شاید آروم شم.یه جور نشونم بده....

حس میکنم دلم مرده.واقعا این حس رو دارم.چون حتی نسبت به خودم هم بی تفاوت شدم...

خدایا مرا دریاب.

منتظر لطف توام.

کمکم کن

توانایی منو زیاد کن.

لااقل صبر منو زیاد کن.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:30 توسط دومان| |

صبح با جر و بحث از خونه زدم بیرون.الان دستم خیلی درد میکنه.
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:37 توسط دومان| |

همیشه درد از دیگران است....گاهی از بودنشان و گاهی از نبودنشان!!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:36 توسط دومان| |

خدایا!

به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم ناآرامم نکند.!!

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:41 توسط دومان| |

یه چیزی گلومو فشار میده.یه چیز گنده.

                                       چیزی که نمیذاره حرف بزنم.بگم چمه.....

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:10 توسط دومان| |

گفت تا آخرش با تو میمانم

گفتم آخرش کجاست؟

گفت آخر دنیاست....

گفتم آخر دنیا کجاست؟

گفت از نگاهم پیداست...

گفتم نگاه تو، رو به کجاست؟

گفت نگاهم رو به پایان زندگیست...

گفتم پایان زندگی کجاست؟

گفت لحظه ای که از عشقت میمیرم!

مدتی گذشت ، او مرا تنها گذاشت ، قلبم بی صدا شکست...

میدانستم آخرش همینجاست، جایی که برایم آشناست!

همان زندان غمهاست ، فریاد شکستنهاست!

گفتم اینجا همان لحظه ای بود که گفتی از عشقم میمیری؟

گفت سرنوشت من و تو از هم جداست!

گفتم این بهانه است ، قلب من بازیچه دلهاست!

گفت تقصیر خودت بود ، عشق در قصه هاست!

گفتم اگر عشق در قصه هاست ، پس چرا با من عهد بستی!

گفت تو اشتباه کردی که به پای من نشستی

سکوت کردم....

اشک ریختم و ناله جدایی سر دادم..

.......

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:11 توسط دومان| |

گوستاو: " قلب خانه ای است با دو اتاق خواب.در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند.نباید خیلی خندید وگرنه رنج در اتاق دیگر بیدار می شود."

«شادی چطور؟ از سر و صدای رنج بیدار نمی شود؟»

«نه گوش شادی سنگین است.صدای رنج را در اتاق مجاور نمی شنود.»

کافکا: " درست است و به همین علت است که مردم معمولا فقط ادای خوشحالی را در می آورند و گوششان را از پنبه خوشی پر می کنند.مثلا من.من تظاهر به شادی می کنم تا بتوانم در پس آن محو شوم.خنده من دیواری سیمانی است."

گوستاو:" علیه چه کسی؟"

کافکا:" معلوم است علیه خودم."

- « ولی روی دیوار معمولا به طرف دنیای خارج است.دیوار وسیله دفاعی است علیه دنیای خارج.»

کافکا به طور قاطع با این عقیده مخالفت کرد.

" مسئله همین است. هر وسیله دفاعی حکم عقب نشینی دارد.حکم کناره گیری را.به این جهت ضربه ای که به جهان می زنی.در واقع ضربه ای است به درون.و دیوار سیمانی چیزی نیست جز توهمی که دیر یا زود فرو می ریزد.چون درون و بیرون به هم آمیخته اند.اگر از هم جدایشان کنی با دو چهره گمراه کننده مسئله ای روبرو می شوی که فقط می شود تحملش کرد.نه حل! "

بخش های از کتاب گفتگو با کافکا-نوشته: گوستاویانوش.

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:44 توسط دومان| |

از همه طلب دارم

حتی از تو خدااااااااااااا

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:29 توسط دومان| |

نمی بخشمت!!!

دیوونم کردی و رفتی!

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:15 توسط دومان| |

شک ندارم که دیوونه شدم.

حالم خیلی بده

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:44 توسط دومان| |

وبلاگم!

تو تنها کسی هستی که برام موندی! یه دوست واقعی!

بهم حسادت نمیکنی.احساساتمو جدی میگیری.نمی ترسی ازت جلو بزنم.

به حرفهام با جدیت گوش میدی.هر وقت که بخوام برام وقت میذاری و ازم هیچ توقعی نداری.

تو این دنیا هیچ دوستی پیدا نمیشه!!!!

نمیدونم چرا آدمها اینقدر خود خواه اند.تو میدونی؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:20 توسط دومان| |

امشب خیلی تنهام.................دلتنگم.............واقعا رسم روزگار همینه؟؟؟؟؟.....................
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:38 توسط دومان| |

حالا که تصمیم گرفتم به زندگیم برسم تو نمیذاری؟

دیشب تو خواب من چیکار میکردی؟

چرا راحتم نمیذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگرانت شدم اما نمی تونم بهت بگم مراقب خودت باش.

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:45 توسط دومان| |

پرنده مهاجری که مقصودش کوچ است

به ویرانی لانه اش فکر نمی کند.

این جمله خیلی منو تو فکر برد.خیلی قشنگه و جای تآمل داره.جملات زیبا گیله مرد

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:53 توسط دومان| |

نقش من ،

در کشمکش با نقش های آینه !

شکل می بافد خیالم

روبروی آینه !

راستی در قامتت بود آن زمان

پنداشتی ،

که آن هم ماندنیست؟

بازگشتی ،

جرا  کوژ  آمدی؟

پیکرت چون صورتک ،کش آمده !

پیچ وتاب لایه هایت را جرا بردی زیاد !؟

عمر تاریخ بس در ذهن انسان کوته است !

شهر تاریک

گویی در سرابی روشن است !

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:10 توسط دومان| |

 باد چو ن زمان ، به ناچار می گریزد ، از بقا ! چه تعریفی از فنا ؟! چه معنایی از سکون ؟! می گریزد ... به دنبال کیست ؟ شاید نمیداند که بارور دگرگونیست !
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:2 توسط دومان| |

دیشب تا صبح بیدار بودم .به همین خاطر تقریبا همه امروز رو خواب بودم.بعد بیدار شدنم با آجی رفتیم خونه آجی بزرگم.اومدم وواسه خودم برنامه ریختم میخوام از فردا با برنامه زندگی کنم.امیدوارم بتونم طبق برنامه پیش برم.من متوجه شدم که بیکاری داره منو افسرده میکنه.تصمیم گرفتم شکستش بدم.البته اینم فهمیدم که کار فیزیکی خیلی آرومم میکنه.اگه برنامه داشته باشم به همه کارهام میرسم.احساس بدی هم از زنده بودنم ندارم.باید قوی بودددددددددد.

بنابراین الان باید زود بخوابم.دوست دارم دومان جان.شب خودم بخیر.خوب بخوابم.

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:12 توسط دومان| |

مغزم داره می ترکهههههههههههههههههههههههههههههههههههه
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 19:12 توسط دومان| |

این روز ها همش دارم دیگران رو توجیه می کنم.

ای کاش فقط کمی خودم توجیه می شدم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 19:30 توسط دومان| |

ای کاش بیخیال بودم.

ای کاش بزرگترها یادشون بیاد که یه روز جوون بودند.

ای کاش نسبت به همه چیز بی تفاوت بودم.

ای کاش خوبی های بقیه یادم نره.

ای کاش حتی در برابر بدیهای کسی براش بد آرزو نکنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم میخواد بزنم بیرون نمیدونم چرا حاضرم همینجور پشت همین میله هایی که برای خودم ساخته ام بمونم اما نرم بیرون تا حتی یه ذره فقط یه ذره هوای آزاد استشمام کنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 19:29 توسط دومان| |

باید کمی آروم باشم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 19:25 توسط دومان| |

چند دقیقه پیش با بابام بحثم شد.سر موضوع ازدواج یکی دیگه و غرور الکی ش....خیلی حرص خوردم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:44 توسط دومان| |

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار “خدا” بوده !


اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار “خدا” بوده !


اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت “خدا” بوده !


حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت “خداست”

که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده ! آخه می دونی ؟ : “خدا” خیلی تنهاست

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:8 توسط دومان| |

و هر روز او متولد ميشود؛

عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...

و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت

مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛

گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛

سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او

زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...!
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو

برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف

قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي

خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....او

درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خواب

حوريان بهشتي را مي بيني .... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....

واین رنج است.

                                                دکترعلی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:2 توسط دومان| |

دو روز پیش واسه خودم یه کاکتوس خریدم.

کاکتوس رو خیلی دوس دارم.چون نماد سختی و سازشه.خیلی قویه. در عین حال توام با احساس هم است.وقتش که برسه گل می ده.بهم روحیه میده.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 12:52 توسط دومان| |

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است جهان تمام شد و ماهپاره های زمین هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق چرا که سنگ صبور است و محرم راز است ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد کبوتری که زیادی بلند پرواز است ..
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 16:16 توسط دومان| |

امروز اولین روز خدا نیست ...آخرین روز خدا هم نخواهد بود...

اما همیشه در هر لحظه فکر می کردم که هر دقیقه برای اثبات وجود حضور تو باید کاری کرد...

حرفی زد...چیزی نوشت...

روبه روی این پنجره ی رو به کوچه ی بن بست می نشینم ...

کاغذ سفیدی را بر می دارم و امیدوارم که تا پایان این سطرها تو را در پشت پلک هایی

که همیشه بارانی ست ببینم...

دلم پرپر می زند و مدام در گوشم زمزمه ای می شنوم :

            "     باید تو رو پیدا کنم...شاید هنوزم دیر نیست...  "

نه هیچ وقت دیر نیست...تا همیشه  باید بگردم...خیابان های شلوغ و کوچه های  پر خاطره...

حتی  در مسیر کوه های همین حوالی تهران...در امتداد غروبی که عاشقانه  می درخشد...

            "      باید تو رو پیدا کنم...هر روز تنها تر نشی....     "

حالا...باور دارم که هر شب از آن سوی دوری  شب  به خیری به من می گویی و من بی تاب ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:52 توسط دومان| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت